تبليغاتX
برای آخرین بار


برای آخرین بار

... هر چه دلم خواست نه آن مي شود ،هر چه خدا خواست همان مي شود...

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان

برادریست ...

روزی که دیگر درخانه هاشان را نمی بندند ؛

قفل افسانه ای است

و قلب  برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم ...

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد .

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی  و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم  ...

و من آن روز را انتظار می کشم ؛

حتی روزی که دیگر نباشم

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 21:20 توسط عاجو| |

دیشب به سرم زد که خدا را بکشم

بر بوم خود عرش کبریا را بکشم

با پالت احساس و قلموی نیاز

رفتم !که خدای اغنیا را بکشم

کشتی بکشم درون دریای سیاه

بر عرشه عشق ناخدا را بکشم

در دهکده جهانی سرد و کثیف

تصویر ظریف کد خدا را بکشم

با این همه تزویر و دو رنگی و ریا

من امده بودم که چه ها را بکشم

قهر است خدا با دل من میدانم

باید بروم نازخدا را بکشم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 0:51 توسط عاجو|


Design By : Night Skin