تبليغاتX
!لطفا گوسفند نباشید

!لطفا گوسفند نباشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/28ساعت 11:45  توسط  عاجو  | 

عذاب خداوند

 

روایت شده در قوم بنی اسراییل،مردی بود که می گفت: من در همه ی عمر، خدا را نافرمانی کردم گناه معصیت بسیاری از من سر زده، اما تا کنون زیان و کیفری ندیدم. اگر گناه جزا دارد گنهکار باید کیفر ببیند، پس چرا کیفر و عذابی به من نمیرسد؟!

درهمان روز حضرت موسی نزد آن مرد آمد و گفت:خداوند ، می فرماید : ما تو را عذابهای بسیار کردیم اما تو خود نمیدانی! آیا تو را از شیرینی عبادت خود، محروم نکرده ایم؟ آیا درِ مناجات را بر روی تو نبسته ایم؟ آیا امید به زندگی خوش در آخرت را از تو نگرفته ایم؟ عذابی بزرگتر و سنگین تر از این می خواهی؟

نتیجه گیری:

بسیاری از اتفاقات است که به چشم دیده نمی شوند حتی عذاب خداوند، پس در رفتار خود قدری دقت کنیم تا مستوجب عذاب پروردگار نگردیم.

آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که زیبا ترین آرامش در زندگی چیست؟ وآیا تا به حال به این فکر کرده ایم که چه چیز باعث آرامش خیال ما خواهد شد ؟

جواب بسیار ساده است: عبادت تنها راه آرامش و آسود گی همیشگی برای انسان را در پیش خواهد داشت پس سخت ترین عذاب برای یک مخلوق این است که توانایی دسترسی و در خواست و تماس با خالق خود را نداشته با شد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/26ساعت 11:0  توسط  عاجو 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/11ساعت 0:30  توسط  عاجو 

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
 
 از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
 
 یک سینه غرق مستی دارد هوای باران
 
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
 
امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن
 
شرمنده‌ام خدایا امشب دلم گرفته
 
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
 
  باید شود هویدا امشب دلم گرفته
 
 ساقی عجب صفایی دارد پیاله تو
 
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
 
 گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
 
 فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/30ساعت 0:7  توسط  عاجو 

فاطمه و عاطفه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/08ساعت 23:55  توسط  عاجو 

فروغ فرخزاد

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

ای دو چشمانت چمن زاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

بیش از اینت گرکه در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت 0:31  توسط  عاجو 

آی آدم‌ها

آی آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یك نفر در آب دارد می‌سپارد جان.

یك نفر دارد كه دست و پای دائم می‌زند،

روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید.

آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید،

كه گرفتستید دست ناتوان را

تا توانی بهتر را پدید آرید،

آن زمان كه تنگ می‌بندید،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یك نفر در آب، دارد می‌كند بیهوده جان قربان!

آی آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

یك نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد،

باز می‌دارد دهان، با چشم از وحشت دریده،

سایه‌‌هاتان را ز راه دور دیده،

آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بی‌تا بیش افزون،

می‌كند زین آب‌ها بیرون،

گاه سر، گه پا.

ای آدم‌ها!

او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید،

می‌زند فریاد و امید كمك دارد؛

آی آدم‌ها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید!

موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش،

پخش می‌گردد چنان مستی به جا افتاده بس مدهوش،

می‌رود نعره‌زنان. وین بانگ از دور می‌آید:

ـ «آی آدم‌ها»...

و صدای باد، هر دم دلگزاتر،

در صدای باد، بانگ او رهاتر،

از میان آب‌های دور و نزدیك

باز در گوش آید این نداها

ـ«آی آدم‌ها»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/31ساعت 23:45  توسط  عاجو  | 

سال89 مبارک

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبرالیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/29ساعت 0:50  توسط  عاجو 

...

وقتي حقيقت زندگي
مانع نقشه هاي تو مي شود
آرزو مي کني که روزگار بهتري از راه برسد
و زندگي آسان تري!
بيش از آرزو اميدوارم به اين درک برسي
که تنها تو مي تواني خود و زندگي ات را دگرگون کني!
بهترين لحظه اينک است

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/21ساعت 0:21  توسط  عاجو 

مصطفی مستور

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دل تنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خودم گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت . گفتم عشق را نمی خواهم . ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هر چه که بود و گم شدم . و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود .


جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی : « هستم . » نگریستم ، اما چیزی نبود . گفتم : « نیستی . » باز گفتی : « هستم . » بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستی . این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم . گفتم : « هستی ! تو هستی ! » این من هستم که نیستم . گفتی : « غلطی . » و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود .

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه . از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس ، قفسه سینه ام را آتش می زد . و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند .

یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دل اش می خواهد خیره شود ، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دست هایت هجوم آوردی تا دست هام را فتح کردی . انگشتانت به شانه ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند . تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم . چیزی درونم فریاد می کشید . چیزی شعله ور می شد . شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه از انگشتان تو بود . من نیست شده بودم . گفتی : « حال چه گونه است ؟ » گفتم : « تو همچنان غلطی . » و این هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود .

فرشته ای پر کشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم . ناخن هام را با انگشتانت فشردی و لبخند پاشیدی . گفتی : « برخیز ! » گفتم : « نتوانم . » بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم . مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هام را از گونه هام ستودی . فرشته پیش تر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم این چیست : « این چیست ؟ » گفتی : « اندوه ! اندوه ! » بعد فروتر رفتم . بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی . فرشته از حسادت لرزید و لرزش بال هاش از التهاب عشق نبود . فرشته ای نبود . هرچه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : « چنین کنند عاشقان . »

۱

و هرچه فکر می کنی نمی توانی بفهمی چه طور شروع شده بود . حتی نمی دانی تو شروع کرده بودی یا او . و اصلا چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود ؟ تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفته ی ذهنت به خاطر می آوری این است که وسط حل مساله ای در باره ی سقوط آزاد اجسام بود که چشمت به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک تک سلول هات نوسان کرده بود و احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی . همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی ، کلاس های کنکور و داشتن شاگردان خصوصی زندگی ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری . یک شنبه ی بعد می روی و تخته سیاه را از فرمول های قوانین حرکت شتاب دار پر می کنی و با خودت کلنجار می روی که چشمت به دخترک نیفتد . گاهی وسط درس دادن حس می کنی یکی از صندلی های کلاس از بقیه روشن تر است . پس بی اختیار به سمت روشنایی می چرخی و نگاهت به دخترک می افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روحت می بارد و کلافه ات می کند . گچ را لبه ی تخته سیاه می گذاری و به بهانه ی قدم زدن بین ردیف های صندلی های کلاس بالای سر دخترک می روی . سرش را روی دفترچه اش خم کرده و در قاب مربع آبی رنگی می نویسد : هر گاه جسمی تحت تاثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو رابطه ی مستقیم و با جرم نسبت عکس دارد . بعد نگاهت به بالای دفترچه می افتد و دلت انگار آشوب می شود : کیمیا طلوع .

۲

فاصله بین یک شنبه دوم دوم و یک شنبه سوم برای تو از هفت روز بیشتر طول می کشد و از این که هفته برای تو بیش از معمول کش آمده خودت را سرزنش می کنی . نگاهت را در کلاس می گردانی تا نقطه ی روشن را پیدا کنی . وقتی از وجود کیمیا مطمئن می شوی ، خیالت آسوده می شود و از این که حضور دخترک خیالت را آسوده می کند از خودت متنفر می شوی . بعد طوری رو به شاگردان می ایستی که کیمیا را نبینی . درس را که شروع می کنی با اشتیاق بیش تری حرف می زنی . چیزی در اعماق جانت می جوشد و حس غریبی به تو می گوید که این کلاس با کلاس های دیگر تفاوت کوچکی دارد . تفاوت کوچکی که رفته رفته بزرگ و بزرگ تر می شود ، آن قدر بزرگ که دیگر کتمانش از عهده ی تو بر نمی آید . آن قدر بزرگ که توی کلاس هم جا نمی گیرد و باید برای آن فکری بکنی .

یک شنبه سوم را به بحث درباره انبساط فلزات در اثر حرارت می گذرانی . درس تمام می شود و دانش آموزان به سرعت صندلی ها را خالی می کنند . کیمیا نگاه کوتاهی به تو می اندازد و با شتاب بیرون می رود . تو هنوز پشت میزت نشسته ای و دست هات را ستون کرده ای و شقیقه ها ت را با کف دست هات می فشری و انگار تخته سیاه پر از فرمول های انبساط فلزات به تو دهن کجی می کند و تو فقط محو یکی از صندلی های خالی شده ای و به یک شنبه ی آینده فکر می کنی و منتظرش می مانی و کسی نمی داند .

۳

صبح یک شنبه ی چهارم از آپارتمانت که در طبقه ی نوزدهم یک آسمان خراش سی و یک طبقه است ، به شهر خیره می شوی و فکر می کنی که هیچ چیز نمی تواند مثل یک شنبه با معنا باشد . که بین ساعت ده تا دوازده صبح روز یک شنبه چیزی وجود دارد که بقیه ی روزها و ساعت های هفته از آن تهی اند . که بین تمام روزهای هفته ، یک شنبه مثل نور می درخشد . که صد ها یک شنبه  -  یکی از یکی تاریک تر و پوچ تر  -  آمده اند و رفته اند اما هیچ کدام مثل این یک شنبه ی آخری برای تو براق و تمیز و روشن نبوده اند . از پنجره به پایین نگاه می کنی و انبوه جمعیت را می بینی که مثل مورچه هایی که گرد سوسکی جمع شده باشند ، در هم می لولند . از این فکر که هیچ کدام از آن ها نمی توانند مثل تو یک شنبه را ادراک کنند ، پوزخند می زنی و دلت می خواهد تکنولوژی می توانست ابزاری بسازد که به کمک آن بتوان طعم ، بو و رنگ و جنس لطافت و زیبایی یک شنبه را مثل ابعاد یک تکه سنگ اندازه گرفت . یک شنبه برای تو مثل قطعه ای از بهشت می ماند که هفته ای یک بار از آسمان ، از دورترین کهکشان ها به زمین هبوط می کند و دو ساعت توقف می کند تا تو او را سیر تماشا کنی و باز به بهشت برگردد . یک شنبه ی دیگر برای تو مثل یک تکه سنگ هم فضا را اشغال می کند و هم وزن دارد .

به مدرسه که می رسی مدیر مدرسه برای تو توضیح می دهد که به خاطر تعمیر کلاس ، شاگردانت را به کلاسی در طبقه ی دوم برده است . کلاس جدید کوچک تر است . داخل که می شوی حس می کنی نه تنها کلاس بیش از حد شلوغ است که مطلقا روشن نیست . نگاهت را در کلاس می گردنی تا از حضور کیمیا مطمئن شوی . ترکیب کلاس به هم ریخته است و تو او را در جای همیشگی پیدانمی کنی . پس بار دیگر با مکث بیشتری در کلاس خیره می شوی تا صندلی روشن را پیدا کنی اما همه در نظرت تاریک اند و دخترک در کلاس نیست . ناگهان کلاس در مقابلت خالی و بی معنا می شود . پوچ و نا مفهوم . درست مثل یک ظرف خالی یا لامپ سوخته یا تفاله ی سیب یا لانه ی متروک پرنده ای مهاجر یا درختی بی میوه یا واژه ای بی معنا . دلت از چیزی که نمی دانی چیست انباشته می شود . چند کلمه روی تخته سیاه می نویسی اما حس می کنی نمی توانی ادامه دهی . تمام هفته را به هوای یک شنبه درس داده ای و انتظار کشیده ای و حال یک شنبه را مانند یک شرط بندی ، مانند یک قمار ، باخته ای . دست یک شنبه این بار خالی ست . انگار یک شنبه مثل یک تکه کاغذ جلوی چشمانت مچاله می شود و لحظه به لحظه در هم فرو می رود . زیر لب می غری : « چه یک شنبه ی پوچی ! » کسی از توی ردیف اول چیزی می پرسد و تو به سمت صدا بر می گردی تا هم روشنی را در چند قدمی ات ببینی و هم میوه را و هم معنا را و هم یک شنبه را که حالا به سرعت جان می گیرد و براق و شفاف و زیبا می شود . جمله ات را روی تخته سیاه تمام می کنی : هر جسمی حالت سکون یا حرکت مستقیم الخط یکنواخت خود را ادامه می دهد آن که نیرو یا نیروهایی از خارج بر آن اثر کند . بعد بر می گردی و بی آن که اهمیت دهی کسی مراقبت هست یا نیست ، در چشمان کیمیا خیره می شوی و گویی چیزی مثل یک آسمان خراش سی و یک طبقه در تو فرو می ریزد و کسی اما صدای آن را نمی شود .

۴

یک شنبه ی پنجم را به حل مسائل فصل هایی که درس داده ای می گذرانی . مسئله ای درباره ی تعیین زمان سقوط آزاد یک تکه سنگ از ارتفاع معینی است که کیمیا برای حل آن پای تخته سیاه می آید . می خواهی از نگاه کردن به او فرار کنی . پس سعی می کنی با ورق زدن کتاب توی دستت یا با کشیدن خطوطی نا مفهوم روی تکه کاغذ خودت را سرگرم کنی ، اما نمی توانی . پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدنش کلافه ات کرده ، تردید مبهمی را به یقینی روشن تبدیل می کند :عاشق شده ای . به تخته سیاه خیره می شوی . نگاهت از روی فرمول سقوط آزاد اجسام تا روی تکه سنگی که دخترک برای صورت مساله کشیده است سر می خورد . تکه سنگ در نگاهت عجیب به یک پنچ وارونه ، به یک قلب شبیه کج و کوله شبیه است .

۵

یک شنبه ی سوم است . تو از چند فصلی که درس داده ای امتحان می گیری . وقتی همه سرشان را توی برگه ها خم کرده اند ، تو از پشت میز تحریرت و از فاصله ی معقولی نیم رخ او را با دقت تماشا می کنی . چیزی درونت اتفاق می افتد که با همه جزئیاتش برای تو تازگی دارد . آن چه تو را شگفت زده می کند عشق نیست . عشق را می شناسی . احساست از جنس عشق نیست . بی آن که بدانی چرا ، از حضور دخترک سرشار می شوی . شوقی به لمس کردن او نداری و دوست تر می داری او را از فاصله معقول تماشا کنی . شاید به همین سبب وقتی کیمیا پای تخته سیاه آمده بود و فاصله اش از تو ، از آن چه که معقول می دانستی کم تر شده بود ، نتوانسته بودی او را نگاه کنی . ورقه ها را جمع می کنی و همان جا به ورقه ی کیمیا خیره می شوی . گویی تکه ای از روح دخترک لابه لای کلمات ، روی کاغذش چسبیده است .

دیری از شب گذشته است و تو به تصحیح ورقه های امتحانی مشغولی . احساس رخوت و خستگی می کنی . بدنت کم کم داغ می شود و تب در جانت رخنه می کند . خسته و خواب آلوده ای . بر می خیزی و پنجره ی رو به خیابان را باز می کنی . نسیم خنکی توی اتاق می وزد . چراغ های شهر آن پایین یکی یکی خاموش می شوند . سیبی از توی یخچال بیرون می آوری و تکه ای از آن را دندان می گیری و باز کنار پنجره می روی . درد خفیفی در پیشانی ات حس می کنی . باقی مانده ی سیب را کنار پنجره می گذاری و روی صندلی می نشینی تا بقیه ی ورقه ها را تصحیح کنی . گاهی وسط کار سرت را روی میز می گذاری و خواب می روی و لحظه ای بعد از شدت تب بیدار می شوی . چند بار آب به صورتت می زنی تا تب فروکش کند اما نمی کند . تصاویر خواب زده ی ذهنی ات با واقعیت آمیخته می شود و تو مرز رویا و بیداری را گم می کنی . نوشته های ورقه های امتحانی جلوی چشمانت جان می گیرند و مثل نقاشی متحرک روی کاغذ بازی می کنند . وقتی سؤالی در باره ی انتشار امواج نورانی می خوانی ، حس می کنی باریکه ای از نور قطر صفحه ی کاغذ را طی می کند و تا توی دست هات می دود و آن جا انگار تمام می شود . به مسئله ای در باره ی انبساط فلزات در اثر حرارت رسیده ای که انگار کاغذ توی دستت از گرمای تب آلود انگشتانت می سوزد . روی تخت خواب ولو می شوی و لا به لای ورقه ها می گردی تا برگه ی کیمیا طلوع را پیدا کنی . گرما از دست ها و چشم ها و پیشانی ات بیرون می ریزد و تو محو نوشته های ورقه می شوی : برای آن که جسمی به حال تعادل باشد باید برآیند نیروهای وارد بر ان صفر باشد . تب فزونی گرفته است و تو به سختی کاغذ را در دست نگه داشته ای : وقتی جسمی بدون سرعت اولیه در اثر وزن خود سقوط کند ، سرعت آن لحظه به لحظه افزایش می یابد _ نور در اثر برخورد به لبه های اجسام از مسیر راست خود منحرف می شود .

دیگر نمی توانی ادامه بدهی . ورقه را به صورتت می چسبانی و لب هات را روی نام کیمیا می بری . آرام می شوی .

۶

یک شنبه ی هفتم ورقه های امتحانی را به دانش آموزان پس می دهی . زیر ورقه ی کیمیا با مداد نوشته ای دوستت دارم . درس که تمام می شود همه از کلاس بیرون می روند . کیمیا جلو می آید تا درباره ی نحوه ی ایجاد جریان خود القایی در یک مدار بسته ی الکتریکی سؤال کند . اول کمی توضیح می دهی و بعد به طرف تخته سیاه می روی و چند فرمول می نویسی اما پیداست که نمی توانی به موضوع نظم بدهی . هیجان زده و عصبی چیز هایی می گویی که مفهوم روشنی ندارد . کیمیا توجهی به حرف هات ندارد . بعد سؤال دیگری می کند و تو مقایسه ی بی معنایی بین پدیده ی خود القایی و عشق میان آدم ها می کنی و می گویی پدیده ی عشق مثل جریان خود القایی در جهت مخالف جریان حاصل از نیروی محرکه ی اصلی عمل می کند . کیمیا گیج می شود و فقط لبخند می زند . تو از نمره ی امتحانی اش می پرسی تا شاید عکس العمل اش را درباره ی جمله ای که با مداد زیر ورقه اش نوشته ای ، در چهره اش بخوانی . او می گوید فقط به یک مسئله درباره ی شتاب زاویه ای در حرکت دورانی نتوانسته پاسخ گوید . بعد تو صاف توی چشم هاش نگاه می کنی و او زیر لب می گوید : « موضوع بغرنجی ست » تو به سرعت می پرسی : « اثر خود القایی در جریان الکتریسیته یا شتاب زوایه ای در حرکت دورانی ؟ » و ناگهان محو دست هاش می شوی که با انگشتان لاغرش کلاهک خودکار را فشار می دهد . با صدای بم و خفه ای زیر لب می گوید : « عشق را می گویم »

۷

خواب غریبی می بینی . با تور ماهی گیری رفته ای روی قله ی یک کوه بلند تا از آسمان ماهی بگیری . آسمان پر از ستاره است . تور را به سوی آسمان پرتاب می کنی . تور روی بهشت می افتد . ریسمان تور تکان می خورد : صیدی اسیر شده است . تور را از آسمان بیرون می آوری . پر از موجودات بهشتی ست . چند ستاره لای تور برق می زنند . حوری های بهشتی گرفتار تو شده اند . چند فرشته و چیز دیگری که نمی دانی چیست . ستاره ها را یکی یکی از تور جدا می کنی و به دریا می اندازی ستاره ها به سرعت به اعماق آب فرو می روند . بال های فرشته ها را از لا به لای تور جدا می کنی . فرشته ها به آسمان پر می کشند . حوری ها که مثل بلورهای یخ شفاف اند از گرمای تابستان توی دست ها آب می شوند . آن چیز دیگر که از چشمه ها ی تور بیرون می آوری ، حیرت می کنی : کیمیا ست . زیباتر از فرشته ها ، پاک تر از حوری .

از خواب می پری . ساعت ده و ده دقیقه است . صبح روز یک شنبه است . تلفن زنگ می زند . مدیر مدرسه است . به او می گویی که حالت بدتر از آن است که بتوانی سر کلاس بروی . گوشی را می گذاری و به سمت پنجره می روی .

مدیر مدرسه کلاس را تعطیل کرده است و همه از کلاس بیرون زده اند به جز کیمیا . از پنجره به پایین نگاه می کنی . باید همه چیز را تمام کنی . تمام روحت درد گرفته است . حالا اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی ، همه چیز تباه خواهد شد . فقط یک گام دیگر کافی ست تا عشق آن روی تاریکش را به تو نشان دهد . باید همه چیز را همین حالا تمام کنی . درست در روشنایی یک صبح یک شنبه . کیمیا به میز تحریرت خیره شده است . حالا همه ی کلاس روشن است . هیاهوی بچه های مدرسه توی حیاط بلند است . نباید کیمیا را از بهشت بیرون بیاوری . پاک کن کیمیا روی زمین می افتد و او خم می شود و پاک کن را بر می دارد . باد لته ی در کلاس را به هم می کوبد . سیب نیم خورده ی لبه ی پنجره پلاسیده شده است . با انگشت به سیب تلنگری می زنی و سیب از طبقه ی نوزدهم یک آسمان خراش سی و یک طبقه سقوط می کند . کیمیا چیزی را از روی ورقه ی امتحانی اش پاک می کند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 19:39  توسط  عاجو  | 

...

امروز برای دومین بار کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو خریدم و برای صدمین بار خوندمش ... حرف نداره 

http://www.pic-upload.de/view-3820130/DSC01219.jpg.html

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 0:25  توسط  عاجو 

...

"دلم برای عالیه عزیزم خیلی تنگ شده ... "

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبری از خويشم

غم اغيار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

ياد هر قوم مکن تا نروی از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شيرين منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 7:47  توسط  عاجو 

...

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان

برادریست ...

روزی که دیگر درخانه هاشان را نمی بندند ؛

قفل افسانه ای است

و قلب  برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم ...

روزی که هر لب ترانه ای است

تا کمترین سرود بوسه باشد .

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی  و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم  ...

و من آن روز را انتظار می کشم ؛

حتی روزی که دیگر نباشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 21:20  توسط  عاجو  | 

...

دیشب به سرم زد که خدا را بکشم

بر بوم خود عرش کبریا را بکشم

با پالت احساس و قلموی نیاز

رفتم !که خدای اغنیا را بکشم

کشتی بکشم درون دریای سیاه

بر عرشه عشق ناخدا را بکشم

در دهکده جهانی سرد و کثیف

تصویر ظریف کد خدا را بکشم

با این همه تزویر و دو رنگی و ریا

من امده بودم که چه ها را بکشم

قهر است خدا با دل من میدانم

باید بروم نازخدا را بکشم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 0:51  توسط  عاجو 

...

تن داده ام  در این نبرد از پا بیفتم

حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم

دیگر نمی خواهم برای با تو بودن

چون بختکی بر جان این دنیا بیفتم

وقتی نمی فهمد کسی گنجشک ها را

زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم

تا سرنوشت ماه در دستان برکه ست

هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم

ترسی نخواهم داشت از بازی تقدیر

از اینکه روزی امتحانم را بیفتم

اصلا چه فرقی میکند وقتی نباشی

بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت 12:23  توسط  عاجو  |