... هر چه دلم خواست نه آن مي شود ،هر چه خدا خواست همان مي شود...
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست ... روزی که دیگر درخانه هاشان را نمی بندند ؛ قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است . روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر ، رنج جست و جوی قافیه نبرم ... روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد . روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود . روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ... و من آن روز را انتظار می کشم ؛ حتی روزی که دیگر نباشم دیشب به سرم زد که خدا را بکشم بر بوم خود عرش کبریا را بکشم با پالت احساس و قلموی نیاز رفتم !که خدای اغنیا را بکشم کشتی بکشم درون دریای سیاه بر عرشه عشق ناخدا را بکشم در دهکده جهانی سرد و کثیف تصویر ظریف کد خدا را بکشم با این همه تزویر و دو رنگی و ریا من امده بودم که چه ها را بکشم قهر است خدا با دل من میدانم باید بروم نازخدا را بکشم...
| Design By : Night Skin |

